
كسي ديگر نمي كوبد در اين خانهي متروك ويران را كسي ديگر نمي پرسد چرا تنهاي تنهايم و من چون شمع مي سوزم و ديگر هيچ چيز از من نميماند و من گريان و نالانم و من تنهاي تنهايمxa0 درون كلبهي خاموش خويش اما كسي حال من غمگين نميپرسد و من درياي پر اشكم كه توفاني به دل دارم درون سينهي پر جوش خويش اما كسي حال من تنها نميپرسد و من چون تك درخت زرد پاييزم كه هردم با نسيمي ميشود برگي جدا از او و ديگر هيچ چيز از من نميماند...
ادامه مطلب
xa0 دفتری بود که گاهی من و تومی نوشتیم در آن از غم و شادی و رویاهاماناز گلایه هایی که ز دنیا داشتیممن نوشتم از تو:که اگر با تو قرارم باشدتا ابد خواب به چشم من بی خواب نخواهد آمدکه اگر دل به دلم بسپاریو اگر همسفر من گردیمن تو را خواهم برد تا فراسوی خیالتا بدانجا که تو باشی و من و عشق و خدا!تو نوشتی از من:من که تنها بودم با تو شاعر گشتمبا تو گریه کردمبا تو خندیدم و رفتم تا عشقنازنیم ای یارمن نوشتم هر باربا تو خوشبخترین انسانیم......
ادامه مطلب